آرزوهای یک رئیس جمهور!
آرزوهای یک رئیس جمهور!
آن روزها و هفته‌های آخری که در عراق اسیر بودیم، نگهبان‌ها جوری رفتار می‌کردند و حرف می‌زدند که گویی قبلا کسان دیگری بوده‌اند!

انگار نه انگار نگهبان‌ها همان‌هایی بودند که وقتی از پشت پنجره صدایشان می‌کردیم که یکی دارد می‌میرد، حاضر نبودند جلو بیایند ببینند چه شده، و با اشاره می‌گفتند خفه شویم!

انگار نه انگار همان نگهبان‌هایی بودند که وقتی به آنها می‌گفتیم سردمان است، می‌گفتند هاااا شبانه که در زمستان به رودخانه اروند زدید، نگفتید خیلی سرد است؟ حالا هم باید سرما را بکشید تا بفهمید.

انگار نه انگار همان نگهبان‌هایی بودند که تا می‌گفتیم غذایمان خیلی کم است، می‌خندیدند و مسخره‌مان می‌کردند، که مگر دعوت‌تان کرده بودیم بیایید جبهه و جنگ…

اما همینکه زمزمه تبادل شد، همان نگهبان‌های بی‌احساس یک‌باره یادشان آمد می‌توانند رفیق‌مان باشند.هر کدام بهانه‌ای می‌آوردند که چرا کتک‌مان می‌زده‌اند، چرا از کابل سنگین مسی استفاده می‌کردند برای زدن به کمرمان، اینکه همه‌اش تقصیر افسران بعثی بوده‌، تقصیر زمین و زمان بوده!

و آنها هیچ تقصیری نداشته‌اند.

قبل از بحث تبادل و آزادیِ ما، فکر می‌کردند هر چه بیشتر بزنند ترفیع بیشتری می‌گیرند، افسران‌شان تشویق‌شان می‌کنند،  ما چه اهمیتی داشتیم، اما حالا یادشان آمده بود که ما هم انسان بوده‌ایم!

شلاق دردمان می‌آورده، تنهایی و زندان دل‌مان را می‌رنجانده، نیازی به تحقیر بیشتر و شکستن دوباره‌ آن دل‌مان نبود.

حالا کمی مانده به تبادل یادشان آمده بود ممکن است روزی هم محتاج ما شوند.

ولی ما دیگر باورمان نمی‌شدند.

ما انسان بودیم، چرا آنها سال‌ها نفهمیدند!

آغاز سال ۱۴۰۰ چه فرقی با روزهای دیگر دارد که ناگهان پیام‌باران می‌شویم از سوی مقامات. مقاماتی که همه چیز دست‌شان بوده.

دلشان می‌خواهد اصلا تحریم نباشد.

دلشان می‌خواهد پر از واکسن باشیم.

دلشان می‌خواهد بیکاری جوان‌ها نباشد.

دلشان می‌خواهد تولیدمان بالا باشد.

می‌خواهند کشورمان پیشرفته باشد.

ناگهان یادشان می‌آید ما ولی‌نعمت‌شان هستیم.

یعنی قکر می‌کنند ما باورشان می‌کنیم!؟

نه!

ما همانیم و شما همان.

دوران حرف درمانی و آرزو درمانی تمام شده.

ما همانیم که اصلا نیازی به توضیح نداریم که چرا برای رفع مشکلات‌ ضروری‌مان نیازی به هیچ اقدامی نمی‌دیدید.

نه مذاکره، نه واسطه‌ها، نه حتی جلسه مشترکی.

ما همانیم که برایتان مهم نبود نظر ما چیست.

ما همان مردمی هستیم که برای خرید روغن، برای خرید مرغ، برای خرید میوه، برای خرید خودرو، خرید بنزین، برای واکسن به صف‌مان می‌کردید… صفی که انتهایش پوچ بود و تحقیر.

ما همان مردمیم

 

ما همان‌ها هستیم که ماهی یک‌بار نمی‌توانستیم گوشت بخریم، ما همان مردمیم که سفره هفت سین‌مان خالی از آجیل بود، ارزش حقوق‌مان در عمل یک دهم شد و شما به روی خودتان نیاوردید.

ما همانیم…

و شما دولتمردان ما بودید و تنها نگاه می‌کردید که چطور له می‌شویم و دم بر نمی‌آوردید!

ما همان مردمی هستیم که حاضر بودیم برای سربلندی ایران از جان مایه بگذاریم اما شما با نخوت و غرور حساب‌مان نکردید…

شما پول نفت را داشتید و بی نیاز از ما بودید

شما مهم بودید و ما تنها برای تاییدتان قابل

ما برای روزهای راهپیمایی و انتخابات عددهای خوبی بودیم، تا پز ما را به جهان بدهید.

شما هرگز برایتان مهم نبود اکثر مردم چه می‌خواهند.

چون شما همیشه حق بودید!

حالا هم نیازی نیست آرزو کنید کاش تحریم نباشد و کاش واکسن باشد.

هر آنچه را کاشتید، امسال باید درو کنید!

ما چند روز مانده به تبادل اسرا سخن‌سرایی نگهبان‌ها را باور نکردیم.

شما هم تلاش بیهوده نکنید، که چیزی عوض نمی‌شود.

ما بهانه آوردن‌های شما را باور نمی‌کنیم!

شما واکسن نخواستید چون اوضاع بیمارستان‌ها را هیچکدام نمی‌دیدید.

شما مردم را از صحنه بیرون کردید

شما آنها را به حساب نیاوردید

شما نمره خوبی نگرفتید…

و ثمره آن را برداشت خواهید کرد.

مردم و دلسوزان هر چه فریاد زدند هیچ‌کدام نشنیدید…

لطفا هیچ آرزویی برای ما نکنید

وقتی برای آرزو نیست

مردم خسته‌اند از بی عملی شما

مردم پیام‌هایتان را مسخره می‌کنند

فرصت بسیار کم باقیمانده را قدر بدانید

اگر بدانید!