لجن بازی دختران بغل «پدر»
لجن بازی دختران بغل «پدر»
راست می گوید جایی برای بازی ندارد. دختری که هشت سالگی را تازه تمام کرده کجا می تواند برود؟ تنها نیست و دو خواهر از خودش کوچکتر هم دارد.

غصه هایش زیاد است و ترجیح می دهد کم تر حرف بزند. شاید این سکوت تسکین او باشد. خواهر کوچکش هم شبیه خودش آرام است.

نگاه شان پر از ترس است شاید گمان می کند شکستن این سکوت برایش تاوان دارد که لب گاز می گیرد و نشان می دهد که راضی است به رضای خدا.

خواهر وسط اما سرگرم بازی است. بازی با لجن. تنها دلخوشی این سه خواهر و بچه های محل همین جوی آبی است که زمانی چنارها را سیراب می کرد و حالا بوی لجنش نفس های قدم زدن را می برد.

اینجا محله ایست که نه شهردار نه شورا و نه هیچ خان و خانزاده ی مسئولی به آن سر نمی زند مگر آرای شان را احتیاج داشته باشند که آن هم با وعده هایی «ما اینجا را درست می کنیم» مادر همین بچه ها را فریب می دهند.

هوای گرم، بوی لجن، تنها امکان بازی دختران، تحمل هر ساله وعده های پوشالی، خجالت پدر از جیب خالی و مجبور شدن و ماندن در میان لجن زاری بانی اش بی اعتنایی آقایان به فاضلاب شهریست بخشی از دلایلی بود تا مرا دعوت کنند.

یاد خاطرات کودکی خودم افتادم روزهایی که برگ چنارها مانع از دیدن آسمان آبی می شد و ما لی لی بازی می کردیم. حالا اما نمی شود با این بوی لجن حتی چند قدم زد.

به جای آن صفای چنار و صدای آب، پر است از ویز ویز پشه ها که با نیش شان تن این دختران را هر روز کباب می کنند.

خیابان دلپذیر که دومین چهار راه خیابان پدر یا همان پدم معروف است دو جوی دو طرف خودش جای داده به امید روزی که رهگذران از آن صفایی ببرند و بی خبر از اینکه امروز امنیت سلامت این دختران از کرونا در خطر تر است.

ریه های دختران پر شده از بوی لجن و بوی بی تدبیری آقایان که جز عطر نان داغ که گاهی مفت هم سر سفره شان می آید بوی دیگری به مشام شان نرسیده است.

فقط شاهد بازی آنها در لجن هستم و حرفی نمی زنند. مردی را می بینم که زیر تابلوی مرکز آموزش تعاون روستایی استان البرز نشسته سراغ او می روم.

با پوزخند از من استقبال می کند و می گوید: شناسنامه هامونو که مهر زدیم دوباره فراموش می شیم، «ما فقط تو این روزا تو محدوده شهریم بقیه اش تو حریمیم».

حرفی برای گفتن نداشتم و از او پرسیدم که چرا اینجا بجای جاری آب لجن پر شده است؟ پاسخ می دهد: فاضلاب عباس آباد را به این مسیر هدایت کردند و برای شان مهم نیست ما و بچه هایمان چه زجری می کشیم.

بعد از آه بلندی که می کشد ادامه می دهد: روزی این ساختمان تعاون روستایی پر بود از میهمان و رفت و آمد زیاد بود ولی از وقتی لجن جای آب را گرفت نه تنها پای مسئولین از اینجا بریده شد ما هم هر روز فکر فرار به سرمان می زند.

اوضاع مالی خوبی ندارند و اکثر ساکنین اینجا نگهبان و یا باغدار آقایان هستند؛ به تعبیر شهید بهشتی مدت هاست که از پیروزی انقلاب می گذرد «ولی هنوز در جامعه ما سیرها و خیلی سیرها با گرسنه ها و خیلی گرسنه ها با هم در جامعه دیده می شوند؛ هر چه زودتر به این فاصله جهنمی از سطح زندگی در جامعه باید پایان دهیم».

او می گوید: دلخوشی بچه های ما آمدن به این خیابان است که همبازی شان شده حشره ها و کسی هم به داد بچه های ما نمی رسد.

دلزدگی از خیابان دلپذیر و جبر زندگی در خانه نگهبانی این باغ ها به قوی این پدر خسته آینده کودکان شان در هاله ایی از ابهام است و تعریف می کند: حتی نمی دانم بزرگ شدن دخترانم در این لجنزار آنها را تا لباس عروس زنده نگه می دارد یا نه؟

به تعبیر خودش با من که حرف می زند زخم های زندگی اش سر باز می کنند و اذعان می کند: اگر مسئولان وجدان داشته باشند سهم ما از زندگی، زندگی کردن در این شرایط فاضلابی است؟

اشاره ایی به سختی پیدا کردن کار می کند و می گوید: کاری هم پیدا نمی کنم که بغچه زن و بچه هایم را بردارمو برم و مجبوریم این فضا را تحمل کنیم.

از من می پرسد: کرونا خطرناک تر است یا شرایطی که ما در آن زندگی می کنیم و کودکان مان بازی می کنند؟

 

  • منبع خبر : وکیل ملت